تبليغاتX
پرنیان پرنیان

پرنیان

صفحه ی اصلی- تماس با ما - طراح قالب

عكس تصادفي

موضوعات

لینک دوستان

پرنیان*وبلاگ سابق خودم *
دولت عشق*ارامش درون *مهدی*
سرزمین تنهایی من *نینا*
آنتی پسر*باران *
مهربانی *مهربانی برای همه *
حصار تردید *خوشه*
من و جاده * امیر جاده ها *
عشق ابدی * امین *
دلم اندازه یه دریاست *کمک *
حجم سکوت *واژه فروش *
یادداشت های یک وبلاگر*مجید *
عشق بازی من *زهرا و آرش*
سخنان ماندگار *گاندی*
آرامتر از تبسم *ناشناس*
قلب عاشق من *عرشیا *
تنها یادگار عشق *میثم*
باران عشق *هانیفر*
تو رنگارنگ همه چیز پیدا می کنی *مسعود*
معجون عشق *علی*
نه اون که من *من *
هیچ و پوچ * هومن *
دکتر مجتبی کرباسچی *
مغلوب عشق *عسل*
شیطونک *معصوم *
کافی نت ماکسیم
شادی های من *مهرنوش*
بدیهی *رام *
عاشقانه *نوید *
مارال * آیناز*
درد دلهای پاییزی*غزل*
اکسیر عشق * مهدی*
I LOVE YOU T *فردین *
اشنای غریبه *فرزاد*
متالیکا *شایان*
گل افتابگردون
تنهای دوباره مبهر *مبهر*
نسل اریایی *مجتبی*
روزهای سرد*محمد حسین*
راز دل به رخسار تو گوشم یار
می خواهم با تو باشم تا ابد
شب شکن *سعید*
عشق من *رامبد*
شیطونک *عسل*
CoMe 2 HaMeChIz *پرنیان*
نگاه و پلک و دنیای دیگر و اشاره ها*واژه فروش*
صدف شکسته * صدف*
عشق یعنی تنهایی *سینا*
طنین بغض *توحید *
عشق حقیقت آگاهی *پوریا*
فکر چوبی * علی واژه فروش*
هم آواز با تو *مهدی*
تنهایی با دنیای سحر*سحر*
یادداشت*فرزاد آزاد اندیش *
لیلی و مجنون *پدرام و مهتاب *
هنرپیشگان *پدرام*
مستی*علی واژه فروش*
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آرشيو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

نويسنده

باران

آمار سايت

»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن ! به مدير وبلاگ ايميل بزنيد ! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها! لينک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati

لوگوي دوستان

صفحه نخـــــست" dir="ltr" size="26">

كد جاوا


******************************** ******************************** ******************************** ********************************

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

******************************** ********************************

web indexing

******************************** Powered by  MyPagerank.Net *************************

تبليغات


محل قرار گیری کد های بنر

عبرت آموز

نويسنده : باران

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ کسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي‌ميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد

شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درک نمي‌کنند، آنها حتي فراموش کرده‌اند که به نزديکترين کسان خود عشق بورزند .............. طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.

ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن کرد ........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيکه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن کنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني که از اشک و شوق مي‌درخشيد ..... کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن کرد.

نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت :  شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

لينک ثابت |یکشنبه سی ام تیر 1387| موضوع: |


چند داستان کوتاه

نويسنده : باران

داستاني در عرصه سياست

زني ، عکس يک زن ديگر رو در جيب شوهر خودش پيدا کرد، احساس کرد شايد من اشتباه کردم، پس از اون به بعد تمام چيزها و وسائل خودش رو بر اساس سلايق همسرش پايه ريزي کرد، بعد از ? هفته همان عکس رو پاره شده توي سطل اشغال ديد و اون لحظه احساس پيروزي کرد.

در عرصه سياست ميگن: هيچ وقت ميدان رو به حريف واگذار نکنيد 

هيچ وقت ميدان رو خالي نکنيد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

داستان کلاغ و خرگوش

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجه اخلاقي:

براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

داستان کشيش و راهب

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ??? رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجه اخلاقي:  اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي  خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

 

روز پدر هم مبارک  تقدیم به همه پدرای مهربون          پدر

 

لينک ثابت |سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387| موضوع: |


خلاقیت

نويسنده : باران

داستان خلاقیت

در زمانهاي قديم مرد فقيري با دخترش زندگي مي‏كرد. اين مرد به داروغه شهر بدهكار بود ونمي‏توانست قرض خود را پس بدهد. يك روز داروغه به مرد پيشنهاد داد كه اگر دخترش را به همسري داروغه در آورد از بدهي ‏اش چشمپوشي مي‏كند. مرد فقير پريشان و درمانده پيش دخترش رفت و موضوع را با او در ميان گذاشت . دختر گفت من به يك شرط اين مسأله  را قبول مي‏كنم، به اين شرط كه در حضور مردم شهر مراسمي ترتيب دهيم. در  اين مراسم در يك كيسه دو تكه سنگ ،  يكي سفيد و يكي سياه، مي‏گذاريم و من بايد دست در كيسه كنم  و  يكي  را  در بياورم . اگر سنگ سياه  را  در  بياورم  درخواست داروغه را قبول مي‏كنم وگرنه او بايد قرض تو را ببخشد .  روز  بعد مرد فقير موضوع را با داروغه در ميان گذاشت و او  هم قبول كرد و زمان مراسم را تعيين كرد. يك روز مانده به مراسم يكي از سربازان زيردست داروغه خبردار شد كه  او   قصد دارد به جاي دو رنگ متفاوت  هر دو سنگ داخل كيسه را سياه انتخاب كند تا دختر هركدام را كه بردارد بازنده شود. سرباز خبر را به مرد فقير و دخترش  رساند . اما دخترك به پدر گفت كه اي پدر هيچ نگران نباش كه من حتماً پيروز مي‏شوم. و همينطور هم شد ! حالا  به نظر شما دخترك چه كاري انجام داد؟ چگونه در مسابقه برنده شد؟

 

توجه: شما مي‏توانيد جوابهاي زيادي براي اين سؤال پيدا كنيد كه حتي از راه حل ما بهتر باشند!(اولی:مگه می شه! ! ! دومی:چرا که نشه! ! !) حالا اگر فكر مي‏كنيد شما خلاق‏تر هستيد بسم الله! اول خوب فكر كنيد و بعدراه حل‏ پيشنهادي ما را بخوانيد

 

جواب داستان از زبان ما:

دخترك در روز موعود دست در كيسه كرد و يكي از سنگها را بيرون آورد و قبل از اين كه به ديگران نشان دهد با قدرت آن را به خارج از ميدان پرتاب كرد. بعد گفت حالا كه به آن سنگ دسترسي نداريم مي‏توانيم سنگ ديگر را ببينيم و هرچه كه بود، برعكسش آن سنگي بود كه من درآوردم. و مي‏دانيم كه سنگ باقيمانده داخل كيسه سياه بود

لينک ثابت |شنبه پانزدهم تیر 1387| موضوع: |


عشق خجالتی

نويسنده : باران

این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش :

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

 

 

 

لينک ثابت |جمعه هفتم تیر 1387| موضوع: |


آخرين مطالب

عبرت آموز
چند داستان کوتاه
خلاقیت
مرام ورزشکاری
عشق خجالتی
گفتگو با خدا
ملاقات با خدا
بعدش چی ؟؟؟
از خدا خواستم
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
شور عشق
تجارت سکس
و عشق آخرین حرف ما این بود...چرا که نه؟
یک دقیقه سکوت ....!!!!
آی آدمها
محض بیکاری !!!!!
فروتنی و تواضع
سال نو مبارک
انسان و دل
شکست در عشق
امید با دوستان
سپندار مذگان ایرانیان باستان
ساعت
همه چیز در مورد تقویم
سال نو میلادی مبارک


درباره ما

I take your hands,feel your breath and know that I won,t stay alone anymore .

من دستت را ميگيرم- نفست را حس ميكنم و ميدانم كه ديگر تنها نميمانم

پيوند روزانه

!!!!!!!!!خلیج عربی !!!!!!!!!
طالع بینی روزانه
تصویر سرگیجه آور
ثانیه های عمر شما در اینجا محاسبه می شود
عکس اولین مرد حامله
تست استرس برای شما

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام: پرنیان در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد

جستجو

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

لولگوي دوستان

<--- لوگوي شما --->